مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

17

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و هشتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن چون از كيد و مكر عجمى آگاه شد ، بگريستن بنشست . پس از آن برخاسته ، به چپ و راست نگاه كرد و در قلهء كوه هميرفت تا اينكه بدان سوى كوه رسيد . دريائى ديد موج‌زن كه هرموجى بسان كوه برميخاست . در كنار دريا بنشست و آنچه از قرآن مجيد بخاطر داشت ، بخواند و از خداى تعالى مسئلت كرد كه كار بر او آسان كند و از آن سختيها برهاند . پس از آن صلوة جنازه بخويشتن بگذارد و خود را به دريا انداخت . موجها او را برداشته ، بقدرت پروردگار از دريا سالم بكنار رسيد . فرحناك گشته ، شكر خداى تعالى بجاى آورد . پس از آن برخاسته ، از بهر خوردنى به اين سوى و آن سوى ميرفت تا بپاى آن قصر آمد كه از مجوس ، آن قصر را جويان شده بود و مجوس گفته بود مرا دشمنى درين قصر است . حسن گفت : به خدا سوگند ناچار بايد بدين قصر داخل شوم . شايد كه درين قصر ، مرا گشايشى رو دهد . در حال بقصر اندر شد و در دهليز قصر ، مصطبهء ديد . و بر آن مصطبه ، دو دختر قمرمنظر بودند و رقعهء شطرنج گسترده ، بازى ميكردند . يكى از ايشان سر بركرده ، با غايت فرحناكى گفت : اين آدمىزاد است و گمان ميكنم كه اين را امسال بهرام مجوسى آورده . حسن چون اين سخن بشنيد ، خويشتن به خاك افكند و سخت بگريست و گفت : اى خاتونان ، من همان مسكينم كه بهرام مرا آورده . و دختر خردسال با خواهر بزرگ گفت : اى خواهر ، گواه باش كه اين برادر منست . بشادى او شاد و باندوه او اندوهگين خواهم شد . پس از آن برپاى خاسته ، او را بدرون قصر برد و جامهاى كهن ازو بركند و جامهء ملوكانه بر وى بپوشانيد و خوردنى از بهر او حاضر آورد و هردو خواهر با او طعام خوردند و به او گفتند : حديث خود را با آن پليدك از آغاز تا انجام بگو و ما نيز حكايت خود را با تو بازگوئيم تا اينكه از آن پليدك